خرید بک لینک
ادامه سکوت سارا | دوشنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۴ | 17:56 چه بلایی سر من آوردی؟! دارم جون می کنم که چند کلمه باهات حرف بزنم تا تکلیف این رابطه و زندگی مشخص بشه، اما انگار لال شدم. تا میام حرف بزنم، انگار یه نیروی نامرئی، جلوی حرف زدنم رو می گیره. انگار یکی دیگه کنترل دهان و زبان منو داره. هر چی می خوام کلمات رو کنار هم بذارم و باهات حرف بزنم، نمی تونم. این دیگه چه دردی من دچارش شدم. حالم اصلا خوش نیست. شاید دیوونه شدم. نمی دونم، دردمو به کی بگم؟ نمی دونم از کی کمک بخوام؟ نمی بخشمت که با این رفتارت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام بهرامی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 5:46

لعنت به من
سارا | سه شنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۴ | 10:19

لعنت به من که تو موندن و رفتن گیر کردم و نمی تونم تصمیم بگیرم. لعنت به من که زبونم قفل شده و هر چی تلاش می کنم که چند کلمه باهات حرف بزنم نمیشه. لعنت به تو که با این قهر و سکوت های چند ماه ات منو هم لال کردی.

لعنت به من که عاشقت شدم. لعنت به تو که با اینکارات منو به دیوانگی و جنون رسوندی. لعنت به من که هربار قهر و سکوتت رو تحمل کردم. لعنت به من که دوباره به این زندگی برگشتم. لعنت به من، لعنت به من، لعنت به من... .

لعنت عاشق

برچسب: نویسنده: پرهام بهرامی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 5:46

خاتمه سارا | سه شنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۴ | 20:14 بالاخره جون کندم و حرفهام رو زدم. ازش خواستم باهم حرف بزنیم، اما بازهم سکوت کرد. من هم بهش گفتم که از این سکوتش خسته ام و دیگه تحملش رو ندارم. بهش گفتم رفتم پیش روانشناس. بهش گفتم که داغونم و بیشتر از این تحمل این وضعیت رو ندارم. اما اون بازهم سکوت کرد.من اما بهش گفتم که دیگه ادامه نمیدم و همینجا نقطه خاتمه میذارم به این رابطه. گفتم همین دوسه روز وسایلم رو جمع می کنم و میرم. یادگاری هایی که خریداریه رو نمی برم. نه اون تراریومی که برای سالگرد آشنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام بهرامی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 5:46

بدون عنوان سارا | سه شنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۴ | 20:49 چرا حالم بده؟! من که حرفامو بهش زدم. مگه قرار نبود آروم بشم. پس چه مرگم شده. چرا انقدر دلشوره و استرس دارم؟! چرا انقدر حالت تهوع دارم؟! خدایا من دارم با خودم چیکار می کنم؟! چرا راهو بهم نشون نمیدی؟! چرا انقدر کلافه و سردرگمم؟! چرا قلبم اروم نمیشه؟! این تپش قلب که داره منو می کشه. خدایا میشه یکم، فقط یکم بغلم کتی. میشه یکم آرومم کنی. میشه یکم فقط یکم نوازشم کنی. کاش می تونستم انقدر داد بزنم تا تمام این رنج و درد رو از وجودم بریزم بیرون. خدایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام بهرامی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 5:46

شانه هایم را برای گریه کردن دوست دارم
سارا | پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۴ | 14:32

نمی دونم شونه هام تحمل این بار رو داره یا نه؟! نکنه کم بیارم! نکنه جا بزنم! نکنه باز دلم بلرزه! نکنه باز دلم کار دستم بده!

خدایا نمی دونم می بینی و می شنوی یا نه. اما من اینجا تنهای تنهام.

کمکم کن. الان نیاز دارم صدامو بشنوی. همین الان، همین لحظه.

منو ببین. صدامو بشنو.

خدا تنها نیاز

برچسب: نویسنده: پرهام بهرامی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 5:46

خدایا میشه مهربون بشی؟! سارا | جمعه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۴ | 0:27 خیلی خیلی خیلی حالم بده. خدایا کاش میامدی کنارم، منو تو آغوشت می گرفتی و می گفتی نترس من اینجام کنارت. شاید اگر اون روزایی که بیست سالم بود، بیست و پنج سالم بود، همون روزایی که باور داشتم هستی. همون روزایی که فکر می کردم خدا که ما رو تنها نمیذاره. همون روزایی که صدات می کردم و بی جواب می موندم و می گفتم بالاخره جواب میدی. همون روزایی که به هر روش و مدلی بلد بودم، باهات حرف زدم، همون روزتای که آخرش ازت ناامید شدم، آره همون روزا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام بهرامی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 5:46

قلب بی قرار
سارا | جمعه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۴ | 15:43

از دیروز تصمیم گرفتم دیگه قرص های قلبم رو نخورم و نخوردم. از استرس و اضطراب، دائم حالت تهوع و تپش قلب دارم. اما دیگه قرص قلب نمی خورم.

قلبی که پر از درد و رنج و اندوه شده، قلبی که شکسته از نامهربونی های خدا، قلبی که پر از خستگی و نا امیدی شده، نیاز به قرص نداره.

استرس اضطراب قلب قرص

برچسب: نویسنده: پرهام بهرامی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 5:46

غم داره دنبالم میاد سارا | شنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۴ | 0:37 چقدر پر از بغض و گریه ام. حالم مثل اون تیکه از آهنگ بانو هایده است، اونجایی که میگه:باز دلم مثل همیشه خالیهباز دلم گریه تنهایی می خوادبر میگردم تا ببینم کسی نیستمیبینم غم داره دنبالم میادمیبینم غم داره دنبالم میادتموم وجودم از بغض و گریه می لرزه. بند بند وجودم پر از درده. انقدر وجودم پر از اندوه و غم هست که اصلا نمیدونم با چه کلماتی بیان کنم. خدایا من خیلی تنهام. کمکم کن تا بتونم ابن حجم از غم رو تحمل کنم. دلم می خواد با صدای بلند صادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام بهرامی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 5:46

خیانت در امانت سارا | دوشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۵ | 20:27 چند سال بود که وضعیت دندوناش افتضاح بود و به خاطر اینکه دایم سیگار می کشید خیلی از دندوناش، خراب شده بودن. حدود ۱۰، ۱۲ از دندوناش باید ایمپلنت میشد و هزینه سنگینی داشت. سال ۱۴۰۱ من خونه ام رو دادم رهن مفصل و پولش رو گرفتم و گفتم بریم دندوناتو درست کنیم. میگم خونه خودم چون تمام پول تهیه خونه رو خودم داده بودم از حقوق خودم و وامی که گرفته بودم و اقساطش رو هم خودم پرداخت می کردم.. دکتر گفته بود پروسه درمان دندونها لااقل یکسال زمان می ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام بهرامی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 5:46

دو شب پیش چقدر سخت و دردناک گذشت. هنوز درد قلبم خوب نشده. بمیرم برای مظلومیت و معصومیتت. بمیرم برای مهربونیات و دل رحمیات. از اینکه انقدر ناراحت و غصه داری، قلبم همش مچاله میشه. توی خواب هم حتی چهره ات غمگین بود. یه تیکه از وجودم با تو روی اون تخت داشت درد می کشید.مهربونم غصه نخور، دنیا و آدماش همیشه همینقدر بی رحم و نامرد هستند. من کنارتم، پیش تو و با تو. آدمها هر کی که می خوان باشند، تقاص نامردی و آزارهاشون رو میدن. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام بهرامی تاريخ: سه شنبه 23 مرداد 1403 ساعت: 14:00

این روزا، روزای آشنایمونِ. چقدر زود 11 سال گذشت. وقتی بهش فکر می کنم واقعا نمی تونم باور کنم از اون روزها 11 سال می گذره. 11 سال گذشت و به زودی 11 امین سالگرد اولین دیدارمون هم از راه میرسه. یعنی 11 سال با هم بودنمون تموم میشه و وارد 12 امین سال میشیم. هیچ وقت فکر نمی کردم، یه گفتگوی ساده تو فیس.بوک، ما رو تا اینجا بکشونه. فکر می کردم شاید یه دوستی کوتاه مدت باشه. قرار نبود عاشق بشم. چه روزایی ... اولین دیدارمون تو درکه. ایستگاه مترو هفت تیر و من فکر نمی کردم تو، در اولین دیدارمون بد قولی کنی و دیر برسی. خواب مونده بودی، بعد از نیم ساعت معطلی و کلی تماس بی پاسخ، بالاخره وقتی زنگ زدم، جواب دادی و گفتی "شما کدوم ایستگاه تشریف دارید". و من چون خیلی شناخت از تو نداشتم، بی خبر از تو دوستانم اشرف و بهار رو با خودم آورده بودم و اونها دورادور مثلا مراقب من بودن. دومین دیدارمون و باز هم درکه. 14 شهریور ماه و یک روز قبل از تولد من و این بار تنها رفتیم، خودمون دو نفر. همون روز فهمیدم تولدت 6 آبان هست. انقدر ذوق تولدت رو داشتم که وقتی از کوه برگشتیم، من رفتم انقلاب و برای هدیه تولدت کتاب کوری رو خریدم. سومین دیدارمون تو مهر ماه بود. فکر کنم 11 مهر ماه بود. همون روز در مورد خواستگاری پسرداییم باهات حرف زدم. گفتم بهش علاقه ای ندارم اما پدربزرگم اصرار به این وصلت داره و تو حرفی زدی که انگار قلبم برای لحظه ای از شادی ایستاد. "می خوای بیام خواستگاریت" و من سوالت رو بی پاسخ گذاشتم. چون نمی دونستم، سوالت جدی هست یا فقط برای دلگرمی من این حرف رو زدی و با خودم فکر کردم اگر این حرف و سوال جدی باشه، دوباره و دوباره تکرار خواهد کرد. اما صد افسوس که هرگز تکرار نکردی و نپرسیدی. چهارمین دیدار. با خودم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام بهرامی تاريخ: سه شنبه 23 مرداد 1403 ساعت: 14:00

دو شب پیش چقدر سخت و دردناک گذشت. هنوز درد قلبم خوب نشده. بمیرم برای مظلومیت و معصومیتت. بمیرم برای مهربونیات و دل رحمیات. از اینکه انقدر ناراحت و غصه داری، قلبم همش مچاله میشه. توی خواب هم حتی چهره ات غمگین بود. یه تیکه از وجودم با تو روی اون تخت داشت درد می کشید.مهربونم غصه نخور، دنیا و آدماش همیشه همینقدر بی رحم و نامرد هستند. من کنارتم، پیش تو و با تو. آدمها هر کی که می خوان باشند، تقاص نامردی و آزارهاشون رو میدن. + نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 18:6 توسط سارا  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام بهرامی تاريخ: سه شنبه 11 ارديبهشت 1403 ساعت: 22:33

سال جدید شده. حتی حوصله نوشتن هم ندارم.

برچسب: نویسنده: پرهام بهرامی تاريخ: دوشنبه 20 فروردين 1403 ساعت: 20:56

امروز گند زدم. 1 اسفند ساعت 11:30 برای پرونده کاریت جلسه رسیدگی داشتی. اما من فکر می کردم که امروز 30 بهمن هست. وقتی تقویم رو نگاه کردم زدم تو سر خودم، چون امروز 1 اسفند ماه هست و ساعت 12. یعنی جلسه رسیدگی برگزار شده. وقتی بهت گفتم تو عصبانی شدی. کاملا حق داری. سریع راه افتادی به سمت محل برگزاری جلسه. ساعت 15:30 اومدی خونه و من تو این سه ساعت فقط اشک ریختم. از اینکه چرا انقدر بی دقت شدم. من که چیزی رو فرموش نمی کردم، من که برای اینکه فراموش نکنم، یادداشت می کردم، چرا با وجود یادداشت بازهم فراموش کردم. وقتی گفتی می تونیم دوباره درخواست رسیدگی مجدد بدیم، نمی دونی چقدر خوشحال شدم. حتی وقتی بهم گفتی مرده شورت رو ببرن، ازت دلگیر نشدم. چون واقعا بی دقتی من خیلی خیلی بد بود. من این روزا انگار تو یه دنیای دیگه زندگی می کنم. حالم اصلا خوب نیست. 5 ماه که از محل کارم عذرم رو خواستن. چون دو نفر نیرو آوردن که به اندازه من یک نفر بهشون حقوق نمیدن. چقدر آدم ها کثیف و پست شدند. به هیچ چیز جز منفعت خودشون فکر نمی کنند. واقعا تو این دنیا، خدا و کائنات و کارما وجود دارند؟! اگر هستند پس چرا هر کی، هر کاری دلش می خواد می کنه؟!تو یک شرکت چند سال کار می کنی و از جون و دل مایه میذاری بعد خیلی راحت میان میگن دیگه نمی خوایم باهات کار کنیم. پس تکلیف زندگی و آینده اون کارمند چی میشه؟! مگه چند سال براتون کار نکرده؟! چقدر پست هستید که برای اینکه ماهی 3، 4 میلیون بیشتر بذارید تو جیبتون راحت آدما رو حذف می کنید. چقدر پست هستید که یه بچه عراقی رو میارید میذارید سرکار، که چشم دیدن موفقیت و تلاش و پیشرفت یک نفر ایرانی رو نداره.چقدر حقیرید که حاضر نمیشین حق و حقوق طرف رو پرداخت کنید؟ و این اولین و آخرین بار نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام بهرامی تاريخ: دوشنبه 14 اسفند 1402 ساعت: 22:37

از دیروز به خاطر گندی که من زدم، داری بی محلی و بد اخلاقی می کنی. بهت حق میدم ناراحت باشی، من باعث شدم به جلسه رسیدگی پرونده ات نرسی. حق داری ناراحت باشی. من خودم کلی از دست خودم حرص خوردم. اما تو که میدونی من قلبم ناراحته. از دیروز قلبم درد می کنه. وقتی تو با ناراحتی و عجله از خونه زدی بیرون، من انقدر گریه کردم، سردرد و چشم درد گرفته بودم. همش می ترسیدم اتفاقی برات بیافته. داشتم از نگرانی دیوونه میشدم اما جرات هم نداشتم بهت زنگ بزنم.از صبح هم که بیدار شدی یا بی محلی می کنی یا باهام بداخلاق می کنی. یادته وقتی این وبلاگ رو بهت نشون دادم و حرفامو خوندی، بهم گفتی اشکال نداره حرفات بنویسی، اما قبلش با من حرف بزن. دلتنگی و ناراحتی و غصه هاتو به من بگو و بعد اگر خواستی بنویسی، بنویسشون. پس چرا یادت رفته؛ تقصیر تو نیست. تقصیر من که با ناراحتی تو زود بهم می ریزم و تپش قلب می گیرم و حالم بد میشه. گاهی وقتا، دلم می خواد تنها باشم. اما این خونه کوچیک هیچ جایی نداره برای تنهایی من. تنها جایی که می تونم برم. بین میز ناهار خوری و بخاری هست. اون هم هر وقت تو میای و می بینی بهم می گی چرا رفتی اونجا کز کردی؟!کاش این خونه یه گوشه یا یه اتاق دیگه داشت که وقتی دلم می گرفت و احتیاج به تنهایی داشتم، می رفتم تو اتاق و در می بستم. چقدر دلم یه سفر می خواد، یا یه جایی که چند روز بتونم فکر کنم، استراحت کنم. خیلی خسته ام. + نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 17:40 توسط سارا  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام بهرامی تاريخ: دوشنبه 14 اسفند 1402 ساعت: 22:37

صفحه بندی