خیلی خیلی خیلی حالم بده. خدایا کاش میامدی کنارم، منو تو آغوشت می گرفتی و می گفتی نترس من اینجام کنارت.
شاید اگر اون روزایی که بیست سالم بود، بیست و پنج سالم بود، همون روزایی که باور داشتم هستی. همون روزایی که فکر می کردم خدا که ما رو تنها نمیذاره. همون روزایی که صدات می کردم و بی جواب می موندم و می گفتم بالاخره جواب میدی. همون روزایی که به هر روش و مدلی بلد بودم، باهات حرف زدم، همون روزتای که آخرش ازت ناامید شدم، آره همون روزا اگر تنهام نمیذاشتی، اگر صدامو می شنیدی، اگر کمکم کرده بودی، اگر تنهام نمیذاشتی، حالا اینجا و تو این نقطه نبودم.
اون روزا که ترجیح دادی نبینی و نشنوی و جوابی ندی، این روزا چی؟
این روزا می خوای ببینی؟! می خوای بشنوی؟! می خوای جواب بدی؟! من خسته و داغون و تنهام. اون روزا شاید قوی تر بودم، شاید صبورتر بودم. اما این روزا، نه قوی هستم و نه صبور. هر جوری که خودت می دونی کمکم کن. تحمل این همه رنج رو ندارم. قلبم از این همه درد و اندوه داره می ترکه.
برچسب:
نویسنده: پرهام بهرامی