این روزا، روزای آشنایمونِ. چقدر زود 11 سال گذشت. وقتی بهش فکر می کنم واقعا نمی تونم باور کنم از اون روزها 11 سال می گذره. 11 سال گذشت و به زودی 11 امین سالگرد اولین دیدارمون هم از راه میرسه. یعنی 11 سال با هم بودنمون تموم میشه و وارد 12 امین سال میشیم.
هیچ وقت فکر نمی کردم، یه گفتگوی ساده تو فیس.بوک، ما رو تا اینجا بکشونه. فکر می کردم شاید یه دوستی کوتاه مدت باشه. قرار نبود عاشق بشم. چه روزایی ...
اولین دیدارمون تو درکه. ایستگاه مترو هفت تیر و من فکر نمی کردم تو، در اولین دیدارمون بد قولی کنی و دیر برسی. خواب مونده بودی، بعد از نیم ساعت معطلی و کلی تماس بی پاسخ، بالاخره وقتی زنگ زدم، جواب دادی و گفتی "شما کدوم ایستگاه تشریف دارید". و من چون خیلی شناخت از تو نداشتم، بی خبر از تو دوستانم اشرف و بهار رو با خودم آورده بودم و اونها دورادور مثلا مراقب من بودن.
دومین دیدارمون و باز هم درکه. 14 شهریور ماه و یک روز قبل از تولد من و این بار تنها رفتیم، خودمون دو نفر. همون روز فهمیدم تولدت 6 آبان هست. انقدر ذوق تولدت رو داشتم که وقتی از کوه برگشتیم، من رفتم انقلاب و برای هدیه تولدت کتاب کوری رو خریدم.
سومین دیدارمون تو مهر ماه بود. فکر کنم 11 مهر ماه بود. همون روز در مورد خواستگاری پسرداییم باهات حرف زدم. گفتم بهش علاقه ای ندارم اما پدربزرگم اصرار به این وصلت داره و تو حرفی زدی که انگار قلبم برای لحظه ای از شادی ایستاد. "می خوای بیام خواستگاریت" و من سوالت رو بی پاسخ گذاشتم. چون نمی دونستم، سوالت جدی هست یا فقط برای دلگرمی من این حرف رو زدی و با خودم فکر کردم اگر این حرف و سوال جدی باشه، دوباره و دوباره تکرار خواهد کرد. اما صد افسوس که هرگز تکرار نکردی و نپرسیدی.
چهارمین دیدار. با خودم فکر می کرم حتما چهارمین دیدارمون، تولد تو خواهد بود، اما نبود. بعد از ملاقات سوم انقدر دلبسته ات شده بودم که نمی تونستم نبودنت و دوریت رو تحمل کنم و تو برای این ابراز علاقه من رو 1 ماه با رفتنت و نبودنت تنبیه کردی. انقدر از نبودنت و نداشتنت ترسیدم که ترجیح دادم سکوت کنم و دیگه حرفی از احساسم و عشقم بهت نزنم. چقدر سخت بود اون روزها و نفهمیدی که با من چه کردی.
و دیدارهای بعدی و بعدی و بعدی ...
تو همه این سال ها من دو تا حسرت رو همیشه و همواره به دوش کشیدم.
حسرت مادر شدن. دلم می خواست بچه مون رو تو بطنم پرورش بدم. دلم می خواست مادر بچه تو باشم. دلم می خواست مادر باشم. آروزیی که برای همه عمرم، حسرت شد.
و آرزوی دومم که نمی دونم بالاخره برآورده میشه، یا این هم برای همه عمرم حسرت خواهد شد.
تو همه جمع های خانوادگی چقدر تو رو کم دارم. روزایی که تنها میرم خونه مامان، چقدر تو رو کم دارم. روزایی که میریم مهمانی و تو نیستی، چقدر تو رو کم دارم. وقتی با دخترخاله ها و پسرخاله ها دور هم جمع میشیم. وقتی اونا رو می بینم که در کنار همسرشون می شینن، براشون میوه پوست می کنن، به هم لبخند با محبت می زنن، وقتی دسته جمعی میریم بیرون و اونا دست تو دست هم قدم می زنن و زیر لب و اروم با هم حرف می زنن و ریز و نقلی می خندن، وقتی موقع ناهار یا شام کنار هم می شینن، وقتی که شوهرشون براشون چای میاره، وقتی دست دور گردن هم میندازن، همه اون لحظه ها چقدر تو رو کم دارم.
وقتی می شنوم با پدر و مادرشون رفتن مسافرت. وقتی مجبورم به تنهایی با خانواده ام برم مسافرت. همه اون لحظه ها و اون روزها تو رو کم دارم.
عزیزم، من پرم از حسرت نبودن های توام. من لبریزم از حسرت کم بودن های تو. کاش می فهمیدی کنارتم اما برای همه این نبودن ها و کم بودن ها، همیشه تنهام، حتی وقتایی که تو خونه کنار توام. کاش می فهمیدی چقدر تو اون لحظه ها از نوبدنت رنج می کشم. کاش می فهمیدی چقدر تو چشمام حسرت نبودنت هست. کاش می فهمیدی چقدر قلبم از نبودنت تو اون لحظه ها درد داره.
تک تک لحظه های نبودن تو، آتیش میشه و قلبم رو می سوزنه. بغض میشه و راه نفسم رو می بنده. کاش محکوم به این تنهایی نبودم. کاش مجبور به این دوری نبودم. کاش مستور از این رنج نبودم. کاش آرزوی بودنت، حسرت همه عمرم نشه.
عزیزتر از جانم، فقط تویی که می تونی همه این ای کاش ها رو از من بگیری. فقط با دستای گرم تو این آرزو برآورده میشه. فقط با قلب مهربون و نگاه پر مهر تو این آرزو، حسرت همه عمرم نمیشه.
این حسرت رو از من بگیر، قبل از اینکه این حسرت ما رو از هم بگیره.
برچسب:
نویسنده: پرهام بهرامی