بیقراری
◷
تاریخ انتشار: 1401/2/4 | ساعت: 20:47
دلم آروم و قرار نداره. هر چقدر سعی می کنم که بهت حق بدم بابت کاری که کردی، نمی تونم. ما هر دو اشتباه کردیم و باعث ناراحتی همدیگه شدیم اما این کارت رو توجیه نمی کنه. انقدر همه وجودم پر از اضطراب و دلشوره است که نمی تونم خودم رو آروم کنم. عزیزدلم، با این کارت غرورم رو له کردی. شخصیتم&
جابجایی
◷
تاریخ انتشار: 1399/9/26 | ساعت: 15:41
یک ساعته که وارد دوم خرداد شدیم. برای من خونه جدید اجاره کردیم و جابجا شدیم. حالا بازهم خونه هامون یک کوچه از هم فاصله داره. خوبه که نزدیک هم هستیم. حسابی خسته ام و خوابم میاد. شبت بخیر عزیزم. + نوشته شده در جمعه دوم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 1:8 توسط سارا | Let's block ads! (Why?)
روزهای خسته کننده و دلتنگ
◷
تاریخ انتشار: 1399/9/26 | ساعت: 15:41
عجیب این کرونا همه چیز رو به هم ریخته. از ۲۰ ام فروردین که اومدم تهران دیگه خونه مامانم نرفتم تا ۹ خرداد که تولد داداش کوچیک بود. رزوهای عجیبی است. هم دلتنگم و هم آرومتر. دلتنگم برای خانواده ام و آر
روزهای سخت
◷
تاریخ انتشار: 1399/2/7 | ساعت: 11:50
بیشتر از دو ماهه که بیماری کرونا وارد ایران شده. از ۲۹ بهمن ماه تا امروز که ۲۵ اسفند ماه هست، یعنی حدود یک ماه، ما فقط یکبار همدیگرو دیدیم. دقیقا یک هفته بعد از اون بحث و قهر، من تصادف کردم. یعنی ۶ اس
نمی دونم
◷
تاریخ انتشار: 1399/2/7 | ساعت: 11:50
نمی دونستم عنوان این دلنوشته رو چی بذارم، برای همین گذاشتم "نمی دونم".یک ماه و پنج روز که از تصادفم می گذره. ۱۹ روز هم هست که پام توی گچ هست. امشب که تو تل.گرام حرف می زدیم ازت در مورد خونه پرسیدم. ای
دلشوره و دلشوره و دلشوره
◷
تاریخ انتشار: 1398/12/25 | ساعت: 23:16
عزیزدلم، پر از دلشوره ام. هر چقدر خودم رو با کار درگیر می کنم، هر چقدر با همکارانم حرف می زنم. هر چقدر ذهنم رو درگیر کارهای عقب افتاده می کنم. بازهم نمیشه. انقدر درونم بهم ریخته است، انقدر دلشوره دارم
خانه شماره ۲
◷
تاریخ انتشار: 1398/12/25 | ساعت: 23:16
ساعت کار تمام شده اما هیچ رغبتی برای رفتن ندارم. از اینکه بخوام برم خونه شماره ۲ غصه ام شده. از اون خونه بدم میاد. از او خیابون و کوچه بدم میاد. رفتن به اون خونه بدون تو برام زجر آوره. کاش بهم زنگ بزنی. کاش دلم بیشتر از خون نشه.
درد دل
◷
تاریخ انتشار: 1398/12/25 | ساعت: 23:16
عزیزدلم، امروز می خوام باهات درد دل کنم. این حرفا گله و شکایت نیست، صرفا فقط درد دل هست که باهات در میون میذارم. تو این چند روز که ازت دورم و دلتنگ، تو تنهایی خودم خیلی فکر کردم. یادته، دو، سه هفته پی
ارسال پیام
◷
تاریخ انتشار: 1398/12/25 | ساعت: 23:16
امروز بالاخره پیام دادی. مثل این مدت اخیر، دستوری بود. 8 تومن بزن به پاسارگاد. بعد هم پیام دادی خونه نیا، من مریضم تو هم می گیری.این پیامت دلم رو لرزوند. این بیماری جدید و بیخود کرونا همه رو وحشت زده
تصادف
◷
تاریخ انتشار: 1398/12/25 | ساعت: 23:16
عزیزدلم، ده روز که ندیدمت. ده روز که نمی دونم حالت چطوره. ده روز که نمی دونم چی غذایی می خوری. ده روز که نمی دونم لباس تمیز و اتو شده داری یا نه. ده روز که دلتنگتم. روز دوشنبه، بعد از یک هفته بی خبری
بی خبری
◷
تاریخ انتشار: 1398/12/25 | ساعت: 23:16
عزیز دلم، ۵ روز که تصادف کردم و تو بی خبری. نمی خوای یه زنگ بزنی و حالم رو بپرسی؟ نمی خوای بدونی سارا تو چه حالیه؟ دلت برام تنگ نشده؟! به خاطر ضربه ای که سرم دیده، سرگیجه دارم. زانوی پام درد می کنه. ه
خبر تازه
◷
تاریخ انتشار: 1398/12/25 | ساعت: 23:16
دوشنبه شب بود (هفته گذشته)، دوش گرفته بودم و دراز کشیده بودم. دلتنگ و دلشکسته. یکدفعه روی تلگرام پیامت اومد " می ترسی؟ " گفتم از چی؟ گفتی: "نمی دونم حسم بهم گفت." تازه اونجا بود که بهت گفتم تصداف کرد
دیدار
◷
تاریخ انتشار: 1398/12/25 | ساعت: 23:16
خدا رو شکر که بالاخره بعد از 20 روز همدیگرو دیدیم. الهی قربون اون دستای مهربونت بشم. الهی فدای گرمی آغوشت بشم. چقدر لاغر شدی عزیز دلم. چقدر دلتنگت بودم. چقدر نگران بودم از وضعیت خورد و خوراکت. حالا که
سفر شمال
◷
تاریخ انتشار: 1398/10/29 | ساعت: 7:51
یک هفته سفر شمال و استراحت در کنار تو واقعا لذت بخش بود. ساری، فرح آباد و ویلایی که از طرف وزارت اقتصاد و دارایی بهمون داده بودن. ۱۷ تا ۲۱ آذر ماه ۹۸، برای همیشه تو ذهنم ماندگار شده. عمارت فاضلی و عما
به کدام گناه؟
◷
تاریخ انتشار: 1398/10/29 | ساعت: 7:51
از روز یکشنبه بد خلقیت رو شروع کردی و حالا ۲ روز که با من حرف نمی زنی. بی انصاف! حتی کسی هم که قتل کرده، ۴ جلسه دادگاه تشکیل میدن، تفهیم اتهام می کنن، فرصت دفاع و حرف زدن میدن بعد حکم صادر می کنن. من
لطفا بس کن
◷
تاریخ انتشار: 1398/10/29 | ساعت: 7:51
از روز یکشنبه (۲۴ آذر) بد خلقی رو شروع کردی. امروز شنبه (۷ دی) هست. یعنی ۱۴ روز یعنی ۲ هفته. می دونی این مدت چقدر سخت گذشته به من؟! می دونی تو این دوهفته چقدر حالم بد شده؟ می دونی تو این دو هفته چقدر
بی حرف
◷
تاریخ انتشار: 1398/9/14 | ساعت: 22:37
امسال وارد 7 امین سال شدیم. 11 روز دیگه 7 امین سالگرد اولین دیدارمون هست.
شروع یک تنهایی دیگر
◷
تاریخ انتشار: 1398/9/14 | ساعت: 22:37
عزیز دلم، مهربونمیه تنهایی دیگه شروع شده. نمی دونم این تنهایی چقدر طول بکشه. یک هفته، دو هفته یا ... . نمی دونم، فقط می دونم بدون تو هر لحظه برای من به اندازه یک روز طول می کشه. همین الان هم داریم با
حس تلخ بی کسی
◷
تاریخ انتشار: 1398/9/14 | ساعت: 22:37
عصر که اومدم خونه شماره ۲، لباس عوض کردم و راه افتادم سمت خونه ۱، با خودم فکر می کردم اینکه حس می کنی به هیچ جایی تعلق نداری چه حس بدی هست. اما وقتی رسیدم خونه شماره ۱ آروم شدم. اما این احساس فقط ۳ سا
سفر دور
◷
تاریخ انتشار: 1398/3/26 | ساعت: 18:50
عزیز دلماین روزها، روزهای دلشوره و آشوبه. روزهای نگرانی و بلاتکلیفی.قصد سفر کردی. یه سفر دور و دراز. یه سفر مبهم. می خوای ایران و منو ترک کنی. می خوای بری یه راه دور. عزیزدلم، دل سارا برای رفتنی که هن