ادامه سکوت
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/29 | ساعت: 5:46
ادامه سکوت سارا | دوشنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۴ | 17:56 چه بلایی سر من آوردی؟! دارم جون می کنم که چند کلمه باهات حرف بزنم تا تکلیف این رابطه و زندگی مشخص بشه، اما انگار لال شدم. تا میام حرف بزنم، انگار یه نیروی نامرئی، جلوی حرف زدنم رو می گیره. انگار یکی دیگه کنترل دهان و زبان منو داره. هر چی می خوام کلما...
لعنت به من
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/29 | ساعت: 5:46
لعنت به من سارا | سه شنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۴ | 10:19 لعنت به من که تو موندن و رفتن گیر کردم و نمی تونم تصمیم بگیرم. لعنت به من که زبونم قفل شده و هر چی تلاش می کنم که چند کلمه باهات حرف بزنم نمیشه. لعنت به تو که با این قهر و سکوت های چند ماه ات منو هم لال کردی. لعنت به من که عاشقت شدم. لعنت به تو که ب...
پایان
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/29 | ساعت: 5:46
خاتمه سارا | سه شنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۴ | 20:14 بالاخره جون کندم و حرفهام رو زدم. ازش خواستم باهم حرف بزنیم، اما بازهم سکوت کرد. من هم بهش گفتم که از این سکوتش خسته ام و دیگه تحملش رو ندارم. بهش گفتم رفتم پیش روانشناس. بهش گفتم که داغونم و بیشتر از این تحمل این وضعیت رو ندارم. اما اون بازهم سکوت کرد.م...
بدون عنوان
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/29 | ساعت: 5:46
بدون عنوان سارا | سه شنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۴ | 20:49 چرا حالم بده؟! من که حرفامو بهش زدم. مگه قرار نبود آروم بشم. پس چه مرگم شده. چرا انقدر دلشوره و استرس دارم؟! چرا انقدر حالت تهوع دارم؟! خدایا من دارم با خودم چیکار می کنم؟! چرا راهو بهم نشون نمیدی؟! چرا انقدر کلافه و سردرگمم؟! چرا قلبم اروم نمیشه؟! ...
شانه هایم را برای گریه کردن دوست دارم
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/29 | ساعت: 5:46
شانه هایم را برای گریه کردن دوست دارم سارا | پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۴ | 14:32 نمی دونم شونه هام تحمل این بار رو داره یا نه؟! نکنه کم بیارم! نکنه جا بزنم! نکنه باز دلم بلرزه! نکنه باز دلم کار دستم بده! خدایا نمی دونم می بینی و می شنوی یا نه. اما من اینجا تنهای تنهام. کمکم کن. الان نیاز دارم صدام...
خدایا میشه مهربون بشی؟!
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/29 | ساعت: 5:46
خدایا میشه مهربون بشی؟! سارا | جمعه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۴ | 0:27 خیلی خیلی خیلی حالم بده. خدایا کاش میامدی کنارم، منو تو آغوشت می گرفتی و می گفتی نترس من اینجام کنارت. شاید اگر اون روزایی که بیست سالم بود، بیست و پنج سالم بود، همون روزایی که باور داشتم هستی. همون روزایی که فکر می کردم خدا که ما رو تن...
قلب بی قرار
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/29 | ساعت: 5:46
قلب بی قرار سارا | جمعه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۴ | 15:43 از دیروز تصمیم گرفتم دیگه قرص های قلبم رو نخورم و نخوردم. از استرس و اضطراب، دائم حالت تهوع و تپش قلب دارم. اما دیگه قرص قلب نمی خورم. قلبی که پر از درد و رنج و اندوه شده، قلبی که شکسته از نامهربونی های خدا، قلبی که پر از خستگی و نا امیدی شده، نیا...
غم داره دنبالم میاد
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/29 | ساعت: 5:46
غم داره دنبالم میاد سارا | شنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۴ | 0:37 چقدر پر از بغض و گریه ام. حالم مثل اون تیکه از آهنگ بانو هایده است، اونجایی که میگه:باز دلم مثل همیشه خالیهباز دلم گریه تنهایی می خوادبر میگردم تا ببینم کسی نیستمیبینم غم داره دنبالم میادمیبینم غم داره دنبالم میادتموم وجودم از بغض و گریه می ...
خیانت در امانت
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/29 | ساعت: 5:46
خیانت در امانت سارا | دوشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۵ | 20:27 چند سال بود که وضعیت دندوناش افتضاح بود و به خاطر اینکه دایم سیگار می کشید خیلی از دندوناش، خراب شده بودن. حدود ۱۰، ۱۲ از دندوناش باید ایمپلنت میشد و هزینه سنگینی داشت. سال ۱۴۰۱ من خونه ام رو دادم رهن مفصل و پولش رو گرفتم و گفتم بریم دندونا...
تو همه منی
◷
تاریخ انتشار: 1403/5/23 | ساعت: 14:00
دو شب پیش چقدر سخت و دردناک گذشت. هنوز درد قلبم خوب نشده. بمیرم برای مظلومیت و معصومیتت. بمیرم برای مهربونیات و دل رحمیات. از اینکه انقدر ناراحت و غصه داری، قلبم همش مچاله میشه. توی خواب هم حتی چهره ات غمگین بود. یه تیکه از وجودم با تو روی اون تخت داشت درد می کشید.مهربونم غصه نخور، دنیا و آدماش همیش...
بار دیگر حسرت
◷
تاریخ انتشار: 1403/5/23 | ساعت: 14:00
این روزا، روزای آشنایمونِ. چقدر زود 11 سال گذشت. وقتی بهش فکر می کنم واقعا نمی تونم باور کنم از اون روزها 11 سال می گذره. 11 سال گذشت و به زودی 11 امین سالگرد اولین دیدارمون هم از راه میرسه. یعنی 11 سال با هم بودنمون تموم میشه و وارد 12 امین سال میشیم. هیچ وقت فکر نمی کردم، یه گفتگوی ساده تو فیس.بوک...
jتو همه منی
◷
تاریخ انتشار: 1403/2/11 | ساعت: 22:33
دو شب پیش چقدر سخت و دردناک گذشت. هنوز درد قلبم خوب نشده. بمیرم برای مظلومیت و معصومیتت. بمیرم برای مهربونیات و دل رحمیات. از اینکه انقدر ناراحت و غصه داری، قلبم همش مچاله میشه. توی خواب هم حتی چهره ات غمگین بود. یه تیکه از وجودم با تو روی اون تخت داشت درد می کشید.مهربونم غصه نخور، دنیا و آدماش همیش...
سال 1403
◷
تاریخ انتشار: 1403/1/20 | ساعت: 20:56
سال جدید شده. حتی حوصله نوشتن هم ندارم.
بی دقتی
◷
تاریخ انتشار: 1402/12/14 | ساعت: 22:37
امروز گند زدم. 1 اسفند ساعت 11:30 برای پرونده کاریت جلسه رسیدگی داشتی. اما من فکر می کردم که امروز 30 بهمن هست. وقتی تقویم رو نگاه کردم زدم تو سر خودم، چون امروز 1 اسفند ماه هست و ساعت 12. یعنی جلسه رسیدگی برگزار شده. وقتی بهت گفتم تو عصبانی شدی. کاملا حق داری. سریع راه افتادی به سمت محل برگزاری جلس...
دلم گرفته
◷
تاریخ انتشار: 1402/12/14 | ساعت: 22:37
از دیروز به خاطر گندی که من زدم، داری بی محلی و بد اخلاقی می کنی. بهت حق میدم ناراحت باشی، من باعث شدم به جلسه رسیدگی پرونده ات نرسی. حق داری ناراحت باشی. من خودم کلی از دست خودم حرص خوردم. اما تو که میدونی من قلبم ناراحته. از دیروز قلبم درد می کنه. وقتی تو با ناراحتی و عجله از خونه زدی بیرون، من ان...
سبک زندگی - سکوت
◷
تاریخ انتشار: 1402/12/14 | ساعت: 22:37
دیشب داشتیم در مورد خرید خونه و گرفتن وام مسکن، صحبت می کردیم. اینکه قسط هاش خیلی سنگین و طولانی هست. من بهت گفتم یه وام حدود 400 تومن هست که هم سودش کمه و هم مدت بازپرداختش طولانی هست. تو پرسیدی چه وامی؟ و من گفتم: وام ازدواج. نمی دونم چرا ناراحت شدی. فقط یه پیشنهاد بود. می خواستم یه جورایی سر حرف ...
سبک زندگی من
◷
تاریخ انتشار: 1402/11/24 | ساعت: 14:30
آخرین نوشته ام برای سوم تیر ماه 1402 هست. یعنی حدود هفت ماه و نیم هست که چیزی ننوشتم. دیگه خیلی حوصله نوشتن ندارم. فکر کنم پارسال همین موقع ها بود که در مورد تو با داداش کوچیکه حرف زدم و بهش گفتم که تو، تو زندگی من هستی. داداش کوچیگه خیلی بزرگه. می دونی ده سال و نیم، زمان کمی نیست. این همه مدت تو را...
شروع یک آشنایی
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/2 | ساعت: 15:22
داریم به روز های آشناییمون نزدیک میشیم. اواخر تیر ماه بود. چندباری با هم تو فیسبوک صحبت کردیم و بعد نقل مکان کردیم به یاهو مسنجر.بعد یه دفعه تو غیب شدی. با خودم گفتم شاید چیزی ناراحتت کرده اما چی؟! هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید. بعد به این نتیجه رسیدم خب حتما نخواستی که این رابطه ادامه پیدا کنه....
اتفاق جدید
◷
تاریخ انتشار: 1401/7/13 | ساعت: 2:26
این یک اتفاق جدید هست تو زندگیمون. هم برای من و هم برای تو. اینکه هر دومون تو مقطع کارشناسی ارشد قبول شدیم،، نمی دونم اتفاق خوب هست یا نه؟! هم خوشحالم هم اسنرس دارم. حتی حسم رو در این مورد نمی تونم بنویسم. + نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 14:45 توسط سارا | Adblock test (Why?)
باور نمی کنم
◷
تاریخ انتشار: 1401/2/4 | ساعت: 20:47
دیشب تو زود خوابیدی. حدود ساعت ۸:۳۰ بود که اومدم تو اتاق دیدم خوابت برده. اما من تا ۱۲:۳۰بیدار بودم، خوابم نمی برد. دلشوره داشتم و بیقرار بودم. باز سر خرید ماشین لباسشویی و وام از هم دلخور شدیم. خودم رو با گوشی سرگرم کرده بودم. ساعت ۱۲:۳۰ که چشمام سنگین شد، اومدم تو اتاق که بخوابم.